عسل به معنای شهد گلها و انگبین. مظهر شیرینی است. چون تنها ماده ایست که هرگز فاسد نمی شود، نمادی است برای پاکی، خلوص و جاودانگی...

عسل ناز

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
مـی‌سـپـارم بـه تـو از چـشـم حـسود چمنش
نفس ناز تر از جان چه شد از چشم بدان
دور بــاد آفــت دور فــلـک از جـان و تـنـش
 

وان یکاد الّذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعو الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین



تاريخ : جمعه 27 ارديبهشت 1392 | 4:45 | نویسنده : مریم مامان عسل |

اول آذر ماه 1392

امروز با شکوهترين روز هستي است، روزي که آفريدگار تو را به جهان هديه داد...
و من ميترسم به تو تبريکی بگويم که شايسته تو نباشد.
به زمين خوش آمدی فرشته ی مهر و زيبايی
.

هوراعسل جان دومین یادآور زادروزت مبارک دختر پاییزی من...هورا

کیک تولد دو سالگی عسلم

niniweblog.com

 عزیزکم از اونجایی که تو عاشق کارتون و شخصیت باب اسفنجی هستی دوست داشتم امسال با این تم جشن تولدت رو برات جذاب کنم. چون تو دیگه دو ساله شدی، خانوم و عاقلی، درکت از محیط اطرافت و خانواده بسیار بالاست و علاقمندی های مخصوص به خودت رو داری. باورم نمیشه دو سال گذشته و تو این همه بزرگ شدی. بیشتر از سن خودت میفهمی و با من همدلی میکنی. دیگه کاملا میتونی با ادای جملات حرف بزنی. از لحظه ای که بیدار میشی تا وقتی که میخوابی مدااااام صحبت میکنی! خنده دایره لغاتت زیاد شده...

بخدا تو گلی، همون گلی از گلهای بهشت که میگن تویی دخترم و من تا ابد مدیون محبت پروردگارم هستم.

امسال بخاطر یک سری مشکلاتی که برامون پیش اومد و دغدغه ی فکری ای که داشتم اصلا فرصت نکردم مثل سال گذشته بشینم و با حوصله برای تولدت تزیینات مخصوص تهیه کنم. درست شب قبل از تولدت همه ی کارها رو کردم و بابا حمیدرضا هم تو خریدها کمکم کرد.

ولی در کل شب به یاد موندنی و قشنگی داشتیم و به همه خوش گذشت. توی آپارتمان کوچولومون، 35 نفر مهمون جشن تولدت بودند.

عسل طلای من، روزی که دو ساله شدی:

ای دخمل شکموووو! زبان

اول آذر 1390 یعنی روزی که تو به دنیا اومدی، از ساعت 5 صبح بارون می بارید، چون قرار بود خیر و برکت به زمین بیاد. اول آذر 1392 درست ساعت 5 صبح بارون باریدن گرفت، در حالی که من بیدار بودم و با مقواهای رنگی سرگرم بودم، یهو صدای بارون رو شنیدم و یاد اون روز قشنگ افتادم. با یه لبخند بزرگ niniweblog.comاین تقارن رو به فال نیک گرفتم.

حالا بریم ادامه مطلب با  کلی عکس که اینجا برات به یادگار ثبت میکنم:



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 7:46 | نویسنده : مریم مامان عسل |

سلام عسلم. سلام دوستان با وفا و مهربون مجازی من. تو این مدت که به واقع از طرف من غیبت کبری بود!!! کامنت های دلگرم کننده و پر مهرتونو می خوندم و شاد می شدم. ببخشید که بعضی از کامنت ها رو بی جواب تایید کردم. انقدر این تاخیرم طولانی شده بود که نه دستم به نوشتن میرفت و نه میدونستم از کجا و چی باید بگم... از حضور همگی عذر خواهم، مخصوصا عسل که این مدت کوتاهی کردم و براش هیچی ننوشتم، اونم از روزهایی که انقدر عاشقانه داریم حس مادر و دختری رو کنار هم تجربه می کنیم...

دختر قشنگم عسل از ماه بیست و سوم حرف زدن معنا دار و ادای جملات دو کلمه ای و گاهی چند کلمه ای رو شروع کردی. درست مثل طوطی شدی و هر چه می شنیدی تقلید میکردی.

زیاده گویی نمیکنم و چند تا عکس از ماه بیست و سوم زندگی قشنگت که برای وبلاگ جدا کردم رو تو این پست جا میدم: (آبان ماه 92)

چشمای معصومت افسونگر منه قلب مادر...

 

ادامه مطلب رو ببین لطفا...



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | 5:18 | نویسنده : مریم مامان عسل |

فرشته های ناز و مهربون خودمو میگم. واقعا چه جمله ای هست که بتونم با اون عمق عشقم به شما دو نفر رو توصیف کنم؟؟؟!!! فرشته

عاشقتونم

چه آروم و ناز میخوابی عسلم، عروسک ملوسم... 

ناز من



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : سه شنبه 16 مهر 1392 | 5:29 | نویسنده : مریم مامان عسل |

 تربچه نقلی من عاشق حموم و آب بازیه. هر دفعه که میخوام لباس یا پوشکشو عوض کنم، می دوه سمت حموم و با حالت خواهش میگه: مامان، حموم، آب بازی آب بازی!

آب بازی

قربون خنده هات عسلمممممممم! ماچ

عافیت تنت باشه عزیز دل مامان. قلب

اینجا مثلا خجالت کشیدی! خجالت

خجالتی!!!

ای جانممممم! نفس منی تو نمکدون!

گفتم عسل می می هاتو بپوشون مامان! دیده نشهههههه! خنده

دخترم زودی با خجالت می می هاشو با حوله پوشوند! عاشق این عکساتم من قلب مامان:

فدای چشمات!

من فدای اون چشمای نازت و دستای کوچولوت هستی من. بغل

ماشاالله لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : جمعه 5 مهر 1392 | 6:21 | نویسنده : مریم مامان عسل |

 سلام عزیز مادر. دختر نازم امروز اول مهر ماهه و من بدجوری دلم هوای درس و دانشگاهمو کرده. کاشکی همت کنم و بتونم امسال برای کنکور ارشد درس بخونم. یعنی میشه؟ گریه

اصلا یه حال و هوایی داره اول مهر، که چه دانش آموز و دانشجو باشی و چه نباشی، بوی کتاب و قلم و دفتر رو میتونی تو هوا استشمام کنی. خیال باطل

قربون اون قد و بالات بشم که از حالا میتونم تو رو توی لباس مدرسه تصور کنم که با شوق و اضطراب دستتو گرفتم و همراه هم راهی مدرسه میشیم. وااااااای عزیز دلم چه خوردنی میشی پشت نیمکت کلاس اول. بغل

دعا کن مامانت هم بتونه درسشو ادامه بده تا وقتی تو بزرگ میشی و به کمک خداوند مدارج تحصیلی بالا رو با موفقیت میگذرونی، منم بهت افتخار کنم و پیشت شرمنده نباشم. برای منی که تا دو سه سال پیش همیشه تو جامعه بودم و عاشق درس خوندن، حالا خیلی سخته که فقط تو خونه بشینم و از خیلی کارا که انجامشونو در توانم میبینم، دست بکشم. دلم میخواد اول واسه خودم مفید باشم، بعد برای دیگران. ناراحت

اما فعلا که در بست در اختیار دختر گلم هستم و وظیفه ی خطییییییییر مادری رو به عهده دارم که ای کاششششش بتونم درست انجامش بدم و از تو یک انسان موفق و پاک سیرت بسازم. انسانی که هم برای خودش مفید باشه و هم برای جامعه اش. خدایا کمکم کن...

عزیزترینم امروز 22 ماهه شدی. عاشقتم...

22 ماهگیت مبارک



تاريخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | 12:22 | نویسنده : مریم مامان عسل |

نیشخند سلام. خوبییییییییید؟ چه خبرا؟

 میدونم خیلی دیر کردم و اینم میدونم که بعضی دوستام مثل کتی جون مهربونم خیلی از دست من و تنبلیم در آپ کردن وبلاگ حرص خوردن! اما خوب چه کنم که بدجوری زده بودم به در تنبلی. یعنی راستش این مدت انقدر خوب بوده و روال زندگیمون عوض شده که بیشتر دلم میخواست کنار عسل و حمیدرضا وقت بگذرونم تا پای کامپیوتر.

اولین و مهمترین اتفاق این مدت، تغییر منزل و محل زندگیمون بوده. (10 مرداد 1392) بلههههههههه! بعد از گذشت سه سال از روزی که زندگی مشترکمون رو توی آپارتمان قبلی شروع کرده بودیم، حالا به لطف پدر و مادر عزیز و فداکارم یه آپارتمان نقلی (اما با صفا) خریدیم که من با همه ی وجودم عاشقشم. چون شب ها بی هیچ نگرانی ای سرمو روی بالش میذارم و میدونم که دیگه با وجود یه بچه ی کوچیک مجبور نیستیم دغدغه ی اجاره نشینی و دردسرهاشو داشته باشیم. خدارو شکر. دعا میکنم که پدر و مادر مهربونمو همیشه کنارم داشته باشم و آرزو دارم که همه ی مستاجرها به زودی صاحب خونه بشن.

 خونه ی جدیدمون هرچند کوچیکه اما برامون پر از آرامشه. آرامشی که ای کاش همیشه پایدار باشه... قلب

در تاریخ 15 مرداد 1392 وبلاگ عسل خانوم دو ساله شد! بزن اون دست قشنگه رو!

تولدت مبارک وبلاگ جونم. دو ساله که تو بهتر از هر کسی سنگ صبور من شدی و احساسات مادرانه ی منو تو خودت جا دادی. دوستت دارم. قلب

نی نی وبلاگ عزیز پاینده باشی. هورا

-----------------------------------------------------------

 و اما عسل جیگر طلای ما که فردا 22 ماهش رو پر میکنه، دیگه واسه خودش یه خانومی شده که بیا و ببین! یعنی هر چقدر از شیرینیش بگم کم گفتم. هزار ماشالله از زرنگی و شیرین زبونیش همه تعریف میکنن. هر روز کلی واسه من و باباش چلچلی میکنه. حرف زدنش خیلی خوب شده و کم کم داره برای رسوندن منظورش از جملات دو کلمه ای و گاهی سه کلمه ای استفاده میکنه. خلاصه یک دلبری شده که دوست دارم درسته قورتش بدم. خوشمزه

اینکه عسل این روزا چیکارا میکنه و چیا میگه رو مفصل توی پستهای بعدی مینویسم + عکس

فعلا چند تا عکس از این مدت (مرداد و شهریور 1392) میذارم محض یادگاری برای عسلم و اون دوستای گلی که به یادمون بودن و ازم میخواستن که زودتر بیام و پست جدید بذارم. ممنون از ابراز محبت همتون. دوستتون دارم. قلب

 عسلی تو خونه ی جدیدش:

ادامه مطلب با کلی عکس خوشگل منتظر نگاه قشنگتونه ماچ



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : 31 شهريور 1392 | 22:13 | نویسنده : مریم مامان عسل |

٢٩ مرداد 71 روزیه که خواهر عزیزم متولد شد. من فقط ٤ سالم بود، اما یک صحنه از اون روز رو یادمه. وقتی که بابا رفته بود مامانمو بعد از زایمان از بیمارستان بیاره خونه، اون لحظه ای رو یادمه که یه تاکسی زرد رنگ جلوی در خونه ی آقا جونم نگه داشت و مامان و بابام با یه نوزاد تو بغلشون پیاده شدن و به سمتم اومدن.

چه زود پیش چشمهای ما 21 ساله شدی آبجی کوچولو. الهی که 120 سالگیتو کنار هم جشن بگیریم. قلب 

امسال 21 سالگی خاله جون مهین هم زمان شد با 21 ماهگی دخترم قشنگم عسل!

هورا تولدتون مبارکککککککک عزیزای من هورا

---------------------------------------------------------------

در ادامه عکسای یه جشن تولد کوچولو که مهموناش هم کلاسی های دانشگاه و چند تا از دوستان قدیمی مهین جون بودن:

عسل جونم مهمون ویژه ی خاله مهین مژه



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | 22:12 | نویسنده : مریم مامان عسل |

 نه اینکه فکر کنید دختر گلم خودشیفته است ها! ولی خوب برای خودش احترام قائله! میپرسید چرا؟!

یه روز صبح که از خواب بیدار شد، انگار بهش الهام شده بود که دیگه از این به بعد عسل جونه! نه عسل! تعجب همینطور تو خونه راه میرفت و با خودش میخوند عسل جون. عسل جون. عسل جون...

از اون موقع روزی چند بار کاغذ و قلم میاورد و می داد دستم و ازم میخواست که بنویسم عسل جون یا عسل جون براش نقاشی کنم!

 تا ازش میپرسم اسمت چیه؟ سریع میگه: عدَل جون!

خلاصه اینجوری شد که دخملی ما از عسل خالی به عسل جون تغییر نام یافت. و حالا وقتی میگه عدَل جون بده همه میفهمن که منظورش اینه که دفتر و قلم میخواد!!!!!! ابله

اینا هم اولین دفتر و مداد رنگی های دخترم هستن که باهاشون عسل جون رو نقاشی میکنه:

اولین دفتر و مداد رنگی

عاشقتم عسل جون خودممممممم!



تاريخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 9:11 | نویسنده : مریم مامان عسل |

 سلام عشق همیشگی من. دختر خوشگلم امروز شما 20 ماهه شدی.

باورم نمیشه! من بیییییییییییست ماهه مادر دختر کوچولویی هستم که هر روز دلبر تر میشه و مامانشو عاشق تر میکنه. قلب

خدای مهربونم شکرت بخاطر اینکه مامان فرشته ای هستم که عسل ناب منه!

niniweblog.com

** تاج سرم! شهد عسلم بیست ماه با هم بودنمون مبارک **

نازنین دخترم برای وصف علاقه مون به تو و برای خطاب کردن وجود با ارزشت، هیچ کلمه ای نیست که بتونه حس عاشقانه مونو اونطوری که باید و شاید بیان کنه.

اما میخوام بدونی این بیست ماه برای من و بابا به اندازه ی بیست قرن خوشبختی بی مرز بوده. چه خوبه که هستی عزیزم. چه خوبه که داشتنت واسم شده نفس! تا وقتی نبودی هدف هام چقدر کوچک بودن، اما حالا من دلیل دارم برای زندگی! انگیزه دارم برای تلاش! امید دارم برای اومدن فرداهای بهتری که فقط و فقط برای تو میخوامشون!

آرزو دارم....

یه دنیا 20 برات آرزو دارم عزیزم. بهترین ها رو، لبخند ها رو، شادی ها رو، موفقیت ها رو و سالهای بلند و پرعزت عمر رو برات آرزو دارم هستی من...

هدیه ای کوچک به مناسبت امروز _ قدم های زندگیت استوار گلم...

 هدیه ی مامان

 niniweblog.com

تو خودِ نمره ی بیستی ....... تو مثل هیچ کسی نیستی



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 مرداد 1392 | 9:01 | نویسنده : مریم مامان عسل |

 فکر نمیکنم هیچ چیز به اندازه ی بازی کردن، برای بالا بردن هوش و خلاقیت در کودک موثر باشه. این روزها اعتراف میکنم که وقت کمی رو برای بازی کردن با تو دخترکم صرف میکنم. به واقع تمام وقتم رو کارهای تمام نشدنی منزل و رسیدگی به خورد و خوراک و نظافت شما صرف میشه عزیزم. اما میدونم که باید برای تو که اکثر اوقات صبح تا شب تو خونه ای و همبازی ای نداری، هر روز سوژه ی جدیدی فراهم کنم که سرگرم بشی.

اما اما اما با تمام این اوصاف، این خود تو هستی که به تنهایی از هر چیزی برای خودت یک بازی نو درست میکنی عزیزم...

عسل و آقا گاوه یا به قول خودش: داوه!

انقدر به آب بازی علاقه نشون میدی که دیگه مثل دوزیستان شدی! اگه از حموم بیرون نیارمت، ساعت ها دلت میخواد با مرغابی های حمومت آب بازی کنی، سر خودت و عروسکا رو شامپو بزنی و مثلا بشوریشون. عمه شهنازت برای بازی کردن با تو خیلی حوصله به خرج میده. چند شب پیش که رفتیم خونه شون، بردنت تو حموم و وان رو برات پر آب گرم کردن. حسابی بهت خوش گذشت:

ادامه مطلب رو ببین لطفا...



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : دوشنبه 31 تير 1392 | 7:36 | نویسنده : مریم مامان عسل |

 برام جالبه که انقدر به نماز خوندن علاقه نشون میدی عسلم. از وقتی ماه رمضون شده، تا سحر با من بیداری. بابا حمیدرضا بعد از خوردن سحری میره روی تخت و تا وقت اذان یه چرتی میزنه. تا صدای اذانو میشنوی سجاده پهن میکنی و می دوی توی اتاق و صدا میزنی: بابا! اَپَر! (الله اکبر)

الهی من فدای اون قد و بالای نازت بشم مادرررررررر!

رمضان 92

خودت هم دم به دم می ایستی به نماز خوندن و رکوع و سجود! یه روز داشتی بازی میکردی که صدای اذان از تلویزیون پخش شد، یهو دیدم دست از بازیت کشیدی و سریع دو سه بار سجده کردی! تعجب یعنی مو به تنم راست شد ها. اینجور وقتا از خودم خجالت میکشم. ناراحت

وقتی از تلوزیون نماز جماعت پخش میشه، چشمت به آدمای توی تلویزیونه. همراه اونا سجده میکنی و بلند میشی.

منم میشینم همینطور خیال باطل زل میزنم بهت و تو بی توجه به من و نگاهم به بازی نیایش گونه خودت ادامه میدی...



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : جمعه 28 تير 1392 | 6:16 | نویسنده : مریم مامان عسل |

شنبه 15 تیر 92 : رفتیم به سمت جاده های دو هزار و سه هزار. اونجا پر از حوضچه های پرورش ماهی قزل آلا بود. ماهی های درشت و تر و تازه!

پرورش ماهی - جاده دو هزار

عسل از دیدن اون همه ماهی بزرگ به وجد اومده بود!

جاده دوهزار

جاده دو هزار:

جاده دوهزار

اینجا توقف کرده بودیم که چند تا ماهی بخریم و برای ناهار کباب کنیم. ماهی هایی که از آب درمیومدن، آنچنان بالا و پایین می پریدن که دلم میخواست دوباره برگردونمشون توی آب. اما قسمت تراژدیک ماجرا اونجایی بود که آقای فروشنده قبل از گذاشتن ماهی ها روی وزنه، با یه چوب محکم میزد درست وسط سرشون که زودتر بمیرن! گریهگریه هنوز اون صحنه جلوی چشممه! نگران

خلاصه ماهی ها رو که خریدیم رفتیم کنار یه رودخونه ی خوشگل و البته وحشی! اتراق کردیم:

جاده دوهزار

عسل کوچولو در حال آلوچه خوردن و موش شدن برای مامان جونش:

  

ادامه مطلب منتظر نگاه قشنگتونه.... 



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : سه شنبه 25 تير 1392 | 8:09 | نویسنده : مریم مامان عسل |

 سلامممم. حالتون خوبه ؟؟؟ مامان مریم اومده با یه شرح بلند و بالا از سفری که داشتیم.

ببخشید که در آپ کردن وبلاگ تاخیر دارم. بخدا تنبلی نمیکنم. عسلک یک آتیش پاره به تمام معنا شده که اصلا به من اجازه نمیده حتی به نشستن پشت مانیتور فکر کنم، چه رسد به نوشتن خاطرات روزمره!!

خوب واسه اینکه از عنوان این پست دور نشیم، بریم سراغ هفته ای که با خانواده همسری در سفر رامسر به سر بردیم و بسی خوش گذرانیدیم! عینک

رامسر _ تیر 92

راستی چون عکس زیاده توی دو تا پست جا میدمشون که خسته کننده نباشه.

حالا لطفا ادامه مطلب رو ببینید....



بفرمایید ادامه ی مطلب
تاريخ : دوشنبه 24 تير 1392 | 6:26 | نویسنده : مریم مامان عسل |

سلام بچه ها. ما با خونواده همسری دست جمعی داریم میریم شمال.

یک هفته ای نیستم. دلم براتون تنگ میشه یه دنیاااااا. بغل

راستی رای یادتون نره ها! ماچ

انشاالله با یه پست قشنگ برمیگردم...



تاريخ : سه شنبه 11 تير 1392 | 23:47 | نویسنده : مریم مامان عسل |

سلام سلام دوستان همیشگی من. قلب

 میدونم خیلی ها در این مسابقه شرکت کردند و میدونید جریانش چیه.یول

حالا اگه ممکنه و توقعم زیادی نیست، به دختر منم رای بدید.

 از همه ی دوستان نی نی وبلاگی و غیر نی نی وبلاگی، اقوام و آشنایان، دوستان خاموش و روشن وبلاگ عسل و حتی شما! بله شما رهگذر عزیز! دعوت به عمل می آید که ما را در بالا بردن رای عسل دخمل یاری کنید.

یک پیامک حاوی عدد 260 به شماره ی 20008080200 رو به دخترم هدیه کنید.

از همه به خاطر لطف و توجهشون یه دنیا ممنونم. بغل

این هم عکس مسابقه

کد 260

البته این سه تا عکس پایینی رو هم دوست داشتم، اما در نهایت عکس بالا رو فرستادم:

لطفا اگه رای دادید، منو با خبرتون خوشحال کنید. مژه

-----------------------------------------------------------------

بعدا نوشت: ممنونم از همه ی ٧١ نفری که به عکس عسلم رای دادند. قلب



تاريخ : 9 تير 1392 | 23:47 | نویسنده : مریم مامان عسل |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
  • جستوجوی فایل
  • بازمانده